دوشنبه پیش، ساعت 6:30 دقیقه بامداد، توی ایستگاه مترو نشسته بودمو توی حال خودم منتظر قطار بودم، یکی اومد صندلی کناریم نشست، در نگاه اول چیزی که به چشمم اومد یک پسر جوان که گوشواره به گوش داشت رو دیدم (گوشواره‌ش براساس سلیقه من زشت بود 🙈 داشتم با خودم میگفتم اگه گوشواره میندازید حداقل یکی بندازید خوشگلتر باشه)
توی حال خودم بودم که حس کردم توجه همه کسانی که اون طرفا هستن به طرف محل نشستن ماست
خلاصه داستان این بود که این جوانی که کنارم نشسته بود، علاوه بر گوشواره، ارایشی ملایم هم بر صورت داشت و …
قطار آمد، سوار شدم، مردی حدودا ۴۰ ساله که همراهم سوار شد همه حواسش به آن جوان بود … قطار که حرکت کردو صندلی‌های ایستگاه از دیدرس محو شد آن مرد رویش را به طرف داخل برگرداند و با افسوس گفت : «خوش به حالش، تو زندگی حداقل یک هدف داره، ما چی؟ »
….


نوشته: کاوه رضائی