فمینیسم، مالکیت، سوسیالیسم، لیبرالیسم، زنا، تجاوز، خشونت، قانون و … واژه هایی که شاید باید در جامعه ایرانی معنا شود، چه بسیاریم ما که بدون فهم معنای واژه ها از آنها بهره می بریم و در بسیاری موارد در متنی از این واژه ها استفاده میکنیم که در تضاد مستقیم با مفهوم این واژه هاست، البته این موضوع روی دیگری هم دارد و آن عدم صداقتی است که از کودکی به ما اموخته اند، یادگرفتیم بگوییم مسلمانیم، مسیحی، یهودی یا زرتشتی هستیم در حالی که به نوع دیگری از تفکر مذهبی معتقد بودیم یا کلا تفکر مذهبی نداشتیم و این رویه ادامه یافت تا امروزی که کمی از عمرمان گذشته و این موضوع در تمامی ارکان تفکرمان ریشه دوانده است.

سالهاست که با رویه های جاری در جامعه برای تقابل با تحول خواهان روبرو بوده ام، یکی از این رویه ها که در اکثریت موارد با ان برخورده ام، دعوت به مراعات قانون بوده است و مراعات قانون را به صورت کلی نشان از تمدن میدانند، اما آیا واقعا باید هر قانونی را رعایت کرد؟ آیا امروزه کسانی که در زمان حکومت حزب نازی بر آلمان، قوانین حاکم بر کشورشان را اجرا کردند به عنوان افراد متمدن شناخته می شوند، یا قانون شکنان آن روزگار؟ در مورد رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی چطور، انجا هم تبعیض برعلیه سیاهان جزو قوانین کشور بود. افرادی که چون توتو، سوزمن، گاندی، ماندلا و … که قانون شکنی میکردند و در مقابل قانون ایستادند، غیر متمدن بودند؟ در مورد قوانین خرید و فروش برده چطور؟ آیا آنان که پیش از تصویب قانون منع خرید و فروش برده در خاک ایران در سال 1307 در چنین تجارتی مشغول بودند، با مراعات قانون، افرادی متمدن محسوب می‌شدند؟

در همین مباحث با موضوع دیگری نیز به کرات برخورد کرده ام، وقتی در مورد موضوعی اجتماعی صحبت میکنیم، دوستی در میانه حرف از یک تعریف مشخص حقوقی صحبت میکند و تعاریف اجتماعی را براساس تعریفی که در منابع مورد مطالعه ایشان در حقوق آمده به طرف جریانی که خود دوست دارد پیش می برد، حال چقدر میتوان گفت چیزی را در علم حقوق به عنوان اینکه تعریفی مشخص و معلوم دارد، به خصوص اگر بخواهیم آن تعریف را به جامعه شناسی و کنش های اجتماعی بست دهیم، خود بحثی مفصل می طلبد، اما مثلهای بسیار زیادی برای رد چنین نوع گفتمانی وجود دارد، به قول دوستی بعضی چگونه میتوانند در تعریف قطعی برای مفاهیم علوم اجتماعی بگویند که در مسايل در ظاهر قطعی مانند جمع عدد 1 با 1 هم در علوم مختلف جوابهایی هرچند بسیار نزدیک به هم با تفاوت چندت هزارم، ولی متفاوت وجود دارد؟

اگر متون مربوط به سیاستگذاری اجتماعی در کشورهای توسعه یافته را که مطالعه کنید، تقریبا در تمامی آنها تاکید بر این بوده است که قوانین می بایست در راستای توسعه همه جانبه کشور و حتی قدمی جلوتر از جامعه وضع شوند، سخنان جامعه شناسان هم کم و بیش در تایید این سخن است، سخنی که البته اگر در جامعه ما و بسیاری از جوامع خاورمیانه ای به بحث گذاشته شود با سوالی همچون «آیا قوانین پیشرفته و جلوتر از فرهنگ جوامع می تواند باعث توسعه همه جانبه کشورها شود؟» رو به رو خواهد شد، سوالی که جوابش خیر خواهد بود و منتقدین دیدگاه فوق براساس همین جواب خیر، دیدگاه را زیر سوال می‌برند، اما آیا این سوال سوالی درست است؟ بدون قوانین مدیر و توسعه گرا امکان ارتقا اجتماعی جامعه چقدر است؟ با قوانین حامی تفکرات واپسگرا چطور؟ چگونه میتوان از وجود قوانین واپسگرا و عدم تلاش برای تغییر آنها به بهانه وضعیت فرهنگی جامعه دفاع کرد، در حالی که قوانین فوق امکان رسد واقعیت فرهنگی جامعه را سد کرده اند و هرگونه نمود اجتماعی از تفکرات اجتماعی مدرن را جرم قلمداد میکند؟

همه از ظلم هایی که فرهنگ، اجتماع و قانون بر ما تحمیل کرده است، میگوییم اما به محض اینکه حرف از تغییر می آید، هنجار شکنی را ناشایست می دانیم، حرکت برخلاف جریان آب را به حرف مردم ارجاع میدهیم و قانون هم باید اجرا شود و چه گاندی باشی، چه میرزا کوچک خان یا اخوان ثالث یا مارتین لوتر یا فروغ و … تفاوت چندانی ندارد.

پی نوشت : نیاز نیست دیگران را تغییر دهیم، از خودمان باید شروع کنیم، تغییر آسان نیست، اما کاش فارغ از سخن، در عمل هم علاقه مند به تغییر باشیم

نوشته : کاوه رضائی