وقتی سخن از ازدواج به میان می آید، از چه صحبت میکنیم؟ می پرسند ازدواج کرده ای؟ وقتی نه می شنوند، در بسیاری موارد، ابتدایی ترین موضوعی که به میان می اوردند، گذشتن سن و سال بچه دار شدن است، در کنار آن از سنت‌های اسلامی ( و اگر پیرو دین و مذهب دیگری باشید، سنت‌های آن دین ) به میان می‌آید، بعد از اینها، احتمالا از اینکه مشکلات مالی حل میشوند اگر شما اقدام کنید و …، اما به راستی چرا باید ازدواج کرد؟

بخش اخبار حوادث رسانه‌ها را نگاه میکنم و یا حتی نه، نیم نگاهی به دادگستری می اندازم، دادگاه خانواده را میبینم، زندانیان مهریه بیشمارند، قتل‌های خانوادگی هم کم کم به اخبار روزمره سرزمین ما تبدیل می شوند و …، آیا واقعا فقط باید خواست و ازدواج کرد و پس از آن خدا بقیه چیزها را فراهم خواهد کرد؟

در خیابان‌ قدم میزنم، زوجی را میبینم که با هم میگویند و میخندند، نگاه‌های عابران جالب است، این روزها خیلی کم پیش می‌اید زوجی را در شلوغی شهر دید که در کنار هم شاد و پر نشاط باشند، راننده تاکسی میگفت که مااهای اول اینگونه اند و با خود فکر میکنم چرا برایمان غیر طبیعی است که سالها در کنار کسی شاد باشیم و پر انرژی؟ یاد حرفهایی که هر روز در مورد ازدواج میشنوم می افتم، فقط باید ازدواج کرد و بچه دار شد، بقیه چیزها را خدا جور میکند …، راستی خدا کجا چنین ادعایی کرده بود؟ من که پیدا نکردم!

به خانه می رسم، در فکر خود غوطه ور هستم و سری به شبکه های اجتماعی میزنم، یکی میگوید عشق مفهومی ندارد، دیگری عشق و علالقه یکی به دیکری را به تمسخر میکشد، در جای دیگر ابراز علاقه یک بازیگر سینما به همسرش به مانند موضوعی عجیب و غیر قابل باور سوزه شده است، در گوشه ای دیگر فردی از عشقش میگوید و دیگری در ان وسط عشق در سن بالای 30 سال را غیر ممکن می نامد!! آیا واقعا چون ما عشق را تجربه نکردیم، عشقی وجود ندارد؟

در گوشه ای کز میکنم و به فکر فرو می روم، چند سال پیش با دوستی که متاهل بود در مورد ازدواج صحبت میکردیم، میگفت چند وقت پیش با همسرش صحبت میکرده که الان ما چندین ساله با هم زندگی میکنیم و طلاق نگرفتیم، یک وقت عیب نباشه؟ یا فرد دیگری را به خاطر اوردم که وضعیت اکثریت زوجهای جوان این سرزمین را اینگونه شرح میداد که باید به نوع روابطشون گفت «جنبش عدم تعهد»

و باز بر میگردم سر نقطه اول : چرا باید ازدواج کرد؟
اگر فقط برای تولید نسل جدید، پس چرا برخی شبیه سازی آزمایشگاهی انسان را غیر اخلاقی مینامند؟

آیا من با ازدواج مخالفم، که چنین میگویم؟ خیر، به هیچ عنوان
اما برایم سوال است، کسی که در شرایط روحی و روانی باثباتی نیست، یا کسی که هنوز به رش عقلی لازم برای تصمیم گیری در زندگی خود نرسیده، چگونه میتواند مسئولیت بخشی از زندگی مشترکش با فرد دیگری را بپذیرد؟ آیا فاجعه اجتماعی این روزهای جامعه ما کافی نیستش که سفارش و تاکید بر ازدواج جوانان را بدون در نظر گرفتن شرایط فردی آنان را متوقف کنیم؟

برمیگردیم به جامعه اطرافیمان، خانواده هایی که در روی اسناد رسمی خانواده هستن، اما در عمل افرادی هستند منفرد …
لفظ در ظاهر شوخی «اصلی ترین دلیل طلاق، ازدواج است.» بدل به واقعیت عریان جامعه ما شده
خشونت که در روابطمان موج میزند و هیچ یک هم نمیخواهیم برای رفع ان اقدام کنیم، شعار منع خشونت هم که میدهیم، منظورمان در واقع منع خشونت نیست، حذف فیزیکی فردیست که خشونت ورزیده

برمیگردم به زندگی خودم، به عنوان کسی که همچنان به موضوع زندگی مشترک و تعهد در ان اعتقاد دارم، با خود فکر میکنم که چرا باید ازدواج کنم؟
آیا ثبات روحی و روانی دارم؟ آیا به رشد فکری لازم رسیده ام؟ چقدر میتوانم از خشونت عریانی که در جامعه اطرافم میبینم و منتقد ان هستم، پرهیز کنم؟
میخواهم فقط همین مورد آخر را بررسی کنم؟
آیا من در محیط خانواده، دوستان و اطرافیانم، خشونت (جسمی، کلامی و …) به خرج داده ام؟ بلی
آیا مورد خشونت واقع شده ام؟ بلی
کنش من چه بوده است؟ خشونت متقابل
آیا تاکنون توانسته ام این چرخه خشونت را متوقف کنم؟ خیر! در برخی موارد خودم مقصر بودم و در برخی موارد طرف مقابل، اما در هر صورت چرخه خشونت متوقف نشده، تنها راهی که یافته ام دوری و فاصله گرفتن از کانون های خشونت بوده
و در پایان این سوال از خودم میپرسم، اگر بخواهم بنا بر توصیه جامعه ازدواج کنم تا خداوند بعدا خودش همه چیز را درست کند، چه فرقی با تمام آنانی که به آنان نقد وارد میکنم، دارم؟

چرا باید ازدواج کرد؟
وقتی هنوز کسی را نیافته ای که بتوانی در زمان خشم با دقت فقط به او گوش بدهی، و او نیز بتواند به تو گوش فرا دهد؟
آیا این حرف بسیار رویایی است؟ یعنی اینکه چیز عجیبی‌ست که وقتی از چیزی خشمگین شدیم، دلیل واقعی رویداد رو بدانیم؟ وقتی قرارنیست گوش فرا دهیم و هر کسی بنا بر تفکرات خودش دیگری را محکوم کند، چه نیازیست که یک زندگی مشترک

همه نقاط ضعف و قدرتی دارند، خوبی ها و بدی‌هایی دارند، نیازهایی دارند و …، با وجود اینکه به اینکه ازدواج کنم، علاقه مندم اما به واقع نمیفهمم این همه تاکید بر اینکه چرا باید چرخه فعلی رایج در مورد ازدواج را تکرار کنم؟
می‌دانم خواسته هایم از زندگی مشترک، به عنوان کسی که خشونت به خرج داده و خشونت دیده، شاید بسیار عجیب و غیر معمول به نظر آید، اما از دیدگاه من زندگی بیمار و پر مشکل ناشی از عدم تامین یکی از نیازهای طبیعی انسان (مثلا نیاز عاطفی یا نیاز جنسی) میتواند بسیار خواستنی‌تر از زندگی پرخشونت، بدون اعتماد یا حرف مشترک و … باشد

هر چه بیشتر به پیرامون خودم نگاه میکنم، از سخنان حامیان «ازدواج کن، بقیشو خدا درست میکنه» دلیل منطقی نمی یابم که بخواهم تفکرات خود را کنار گذاشته و بنا بر روش پیشنهادی آنان دست به تشکیل زندگی مشترک بزنم، اما همچنان گوش شنوایی برای دلایل جدید دارم، شاید کسانی با من به صحبت نشسته اند، اطلاعات کافی برای اقناع من نداشته اند

نوشته : کاوه رضائی