اخبار را مرور میکنم، امروز صبح بعد از مدتها که از خواندن اخبار حوادث کناره گیری میکردم، رفتم تا یک به یک اخبار حوادث را مرور کردم و رای قضات را مطالعه کنم، چرا؟ شاید بخاطر اینکه خود را تسکین دهم، شما تا امروز چقدر در مورد دیگران قضاوت کرده اید؟ در کل چقدر حق داریم قضاوت کنیم؟ بر فرض صحیح بودن قضاوتمان، تا کنون با خود فکر کرده ایم که چقدر از گناه عملکرد دیگران در جامعه ای که ما نیز بخشی از آن هستیم، برگردن ما و عملکردهای ماست؟

دیروز بعد از ظهر که به خانه باز میگشتم، ایستگاه مترو گلشهر، راننده اتوبوس رانی آشنا بود، از ساکنان خیابان بالایی، با سلام و احوال پرسی گرمی سفر را آغاز کردیم، نزدیک‌های خانه بودیم که گفت، خبر داری یکی از پسرهای توکلی دیگری را کشته؟ اسم آشنا بود، توکلی؟! کمی طول کشید که از شوک اولیه خارج شوم، پسری که به قتل رسیده از موادفروشان شناخته شده منطقه بود، علاوه بر آن به عنوان ساکن دائمی سر خیابانمان، راحتترین گزینه برای زیر نظر گرفتن افراد محل در سالهای 85 تا 90 بود!!، بعد آن هم تاکسی گرفته بود و خط مترو گلشهر کار میکرد …، پیاده که شدم، به خیابان بالایی نگاه کردم، ساختمانی که سیاه پوش با صدای قرآن خودنمایی میکرد، حرفهای اهالی محل میگفت، پسری به برادر و مادر خود حمله کرده، برادر کشته شده و مادر در بیمارستان بستری است و جویای حال پسری که آخرین بار در آستانه مرگ دیده بودش.

حس عجیب و دوگانه ای نسبت به خانواده فوق دارم، از یک سو احساس شبه نفرتی که ریشه در رویدادهای پیش از سال 90 دارد و از سوی دیگر اعتقاداتی که بر علیه خضونت ورزی و حذف فیزیکی افراد دارم، سوی دیگر ماجراست، به راستی چه کسی میتواند فارغ از احساسات در مواردی که مربوط به حذف فیزیکی افراد است تصمیم گیری کند؟ چه کسی میتواند اثبات کند که توانایی صدور منصفانه حکم “سزاوار مرگ” را دارد.

اخبار را باز مرور میکنم، قتل، غارت، دزدی، اعدام، قصاص و … و راستی قصاص! خانواده ای که داغ عزیزی را در دل دارد و در غم او می‌سوزد، باید تصمیم بگیرد که فردی که در مرگ عزیزشان مقصر یا عامل است را “سزاوار مرگ” بداند یا خیر؟
صدای قرآن دوباره به گوش میرسد، حس دوگانه دوباره در من زنده می‌شود و ذهنم درگیر هزاران فکر مختلف، خشونت عریانی که در جامعه ما جاریست و آرزوهای مرگی که در دل خود هر روز تکرار میکنیم را چکونه باید مهار کنیم؟ این سیر خسونت باید تا چه روزی ادامه یابد؟


نوشته : کاوه رضائی