نامه ی یک پدر به معلم فرزندش

امروز متنی رو توی شبکه های اجتماعی دیدم تحت عنوان نامه لینکلن به معلم پسرش، متنی که جالب به نظر اومد، از صحتش اطلاعی ندارم، چون منبعی براش ذکر نشده بود

به پسرم درس بدهید؛
او باید بداند که همهٔ مردم عادل و صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود. به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست.
می‌دانم وقت می‌گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت، یک دلار کسب کند، بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد؛ از پیروز شدن لذت ببرد.
او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تأثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می‌توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.
به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم‌ها، ملایم و با گردن کش‌ها، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همهٔ حرف‌ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می‌رسد انتخاب کند.
ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می‌توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که می‌تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست. به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
هنگام تدریس با پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که شجاع باشد. به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است، اما ببینید که چه می‌توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

حالا چرا این متن رو اینجا دوباره ذکر کردم، خط به خطش رو که میخوندم ، آهی میکشیدم، کاش یکی خیلی قبلتر این حرفها رو بهم زده بود ولی وقتی متن تمام شد، رفتم توی فکر و به خودم گفتم آیا واقعا این حرفها رو کسی بهم نگفته بوده؟ چیزی در یادم نبود ولی بیشتر به این فکر می‌کنم که اگر کسی هم اینها رو توی نوجوانی بهم گفته بود، باز هم امروز بعید بود بخاطر داشته باشم
میگن فرهنگها زایده سیر تکامل تمدنی یک منطقه هستند، جملات متن بالا رو میخوندم و به این فکر میکردم که چرا بخشی از این جملات باید برخلاف فرهنگ قالب برخی جوامعی باشه که در اطراف ما هستند و ما رو مجبور میکنند با اسم احترام به عقاید دیگران، به هر چیزی احترام بگذاریم؟
درست یادم نیستش که این جمله رو اولین بار کجا و از کی شنیدم « ولی باید فرقی بین ما و اونها باشه که اونها به همه چیز رسیدند ولی ما داریم به فرهنگ و تمدن گذشته خودمون قبطه میخوریم»

راستی بعد این همه شعار دادن و فکر کردن، خود من در کجا قرار دارم؟