در این سالها که به فعالیت‌های مدنی میپردازم، با افرادی که مشخصات و زندگی های گوناگونی داشته اند، برخورده ام، امروز ظهر با یکی از همین افراد نویافته گفتگویی داشتم، چیزهایی از زندگی و گذشته اش گفت که تنم لرزید.

مردی که دوران کودکی و نوجوانی تلخی را پشت سر گذارده بود، در محله ای پر از خشونت در حومه جنوبی تهران که برای اولین بار وقتی چهارم ابتدایی بود به جرم سپید رو و نسبتا زیبا بودن، از سوی پسر همسایه که سه سال از اون بزرگتر بود و معتمد خانواده! مورد تجاوز قرار گرفته بود، تجاوزی که ادامه دار بود و …

در گفته هایش بخشی از زندگی‌اش که مربوط به قربانی تجاوز بودن هست، شاید در درجه دوم اهمیت قرار داشت، موضوع جالبتر صحبت‌هاش در مورد متجاوز بود، او به هیچ عنوان راضی به محاکمه کسانی که به اون تجاوز کردند نبود، اون خواستار رفع دلایل منجر به تجاوز بود، می‌گفت اگر تابوهای روابط جنسی در جامعه کمتر شود، میتوان جلوی بخشی از تجاوز را گرفت، اگر درمان بیماران روحی به مانند درمان سرماخوردگی عادی شود تجاوز جنسی بسیار کاهش خواهد یافت و اعتیاد و …، همچنین شدیداً مخالف مجازات اعدام بود.

به توییتر سر میزنم، در جایی در مخالفت با خشونت توییت کرده بود و فردی زیر توییتش نوشته بود «اگر فرزند خودت بود باز همین حرف را میزدی؟»، حرفهایش را مرور میکنم، او که نه فرزندش بلکه خودش قربانی تجاوز است و تمام مخالفتش با خشونت بخاطر این است که به چشم دیده، خشونت زاینده خشونت است و نمی‌خواد چیزی که خود تجربه کرده را فرزندش نیز تجربه کند.

جمله ای که در رویدادهای مختلف به گوشم خورده بود، با کمی تغییر در ذهنم نقش می‌بندد «هیس، قربانیان فریاد نمیزنند» آنها شاید بیشتر التماس میکنند برای تغییر مناسباتی که زاینده خشونت و تجاوز است

پی‌نوشت : با توجه به درخواست فرد مورد اشاره در متن، چندباری نوشته را باز نویسی کردم تا کمترین چیزی که هویت نویسنده را فاش کند، در نوشته ام نباشد

نوشته : کاوه رضایی